5. راز تلخ
از آن روزی که چشمم باز شد گفتند خورشیدی
و خود را در میان پرده ای از ابر پیچیدی
ولی امروز آقا این غزل از راز تلخی گفت
که از افشای آن٫ در خود ندارم هیچ تردیدی:
نپیچیدی تو خود را در میان پرده ای از ابر
که ابر آمد که مهجورت کند٫ اما تو تابیدی
تمام هفت روز هفته را تابیدی و اما
غروب جمعه ی هر هفته را یک ریز باریدی
شگفت از کار خورشیدی که می بارد چنین بی تاب
شگفت از کار تو شاعر که ابری و نفهمیدی
***
گمانم منتظرتر از زبان عضوی ندارم من
و اما در دلم؟!...شاید تو چیز دیگری دیدی
و امروز این غزل دائم به من می گوید: ای شاعر
کناری رو که تو خود مانعی بر راه خورشیدی
+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۳۹۱ ساعت 0:19 توسط ملیحه رجائی
|
دشت واژه ها