از آن روزی که چشمم باز شد گفتند خورشیدی

و خود را در میان پرده ای از ابر پیچیدی

 

ولی امروز آقا این غزل از راز تلخی گفت

که از افشای آن٫ در خود ندارم هیچ تردیدی:

 

نپیچیدی تو خود را در میان پرده ای از ابر

که ابر آمد که مهجورت کند٫ اما تو تابیدی

 

تمام هفت روز هفته را تابیدی و اما

غروب جمعه ی هر هفته را یک ریز باریدی

 

شگفت از کار خورشیدی که می بارد چنین بی تاب

شگفت از کار تو شاعر که ابری و نفهمیدی

 

***

گمانم منتظرتر از زبان عضوی ندارم من

و اما در دلم؟!...شاید تو چیز دیگری دیدی

 

و امروز این غزل دائم به من می گوید: ای شاعر

کناری رو که تو خود مانعی بر راه خورشیدی